تبليغاتX
اسلام و قرآن کریم
اسلام،قرآن کریم،تفسیر قرآن،معجزات قرآن صفحه نخست ایمیل مدیر
اسلام و قرآن کریم

زندگی

ادواردو آنیلی در ۶ ژوئن ۱۹۵۴ در نیویورک به دنیا آمد.

او تحصیلات مقدماتی را در ایتالیا و سپس در کالج آتلانتیک انگلستان گذراند. پس از آن در رشته ادیان و فلسفه شرق از دانشگاه پرینستون آمریکا با درجه دکترا فارغ التحصیل شد.

خانواده آنیلی

پدرش سناتور جیووانی آنیلی ثروتمند ایتالیایی و مالک کارخانجات اتومبیل سازی فیات (Fiat)، فراری (Ferrari)، لامبورگینی (Lamborgini)، لانچیا، آلفارمو ، ایوکو (IVECO)، به همراه چندین کارخانه تولید قطعات صنعتی، چند بانک خصوصی، شرکتهای طراحی مد ولباس، روزنامه های پرتیراژ لاستامپا و کوریره دلاسرا، باشگاه اتومبیل رانی فراری و باشگاه فوتبال یوونتوس بود. افزون بر اینها چندین شرکت ساختمان سازی، راه سازی، تولید لوازم پزشکی و بالگرد سازی هم وجود دارد که خانواده آنیلی جزء سهامداران اصلی آنها می باشند.

مارلا کاراچولو (Marella Caracciolo)، مادر ادواردو یک پرنسس یهودی بود .

میزان ثروت ونفوذ خانواده آنیلی به حدی است که رسانه های ایتالیا از آنها به عنوان خاندان پادشاهی ایتالیا نام می برند.[نیاز به ذکر منبع]

کارشناسان اقتصادی درآمد سالانه خانواده آنیلی را بالغ بر ۶۰ میلیارد دلار تخمین می زنند که ۳ برابر درآمد نفتی جمهوری اسلامی ایران است. [نیاز به ذکر منبع]

ادواردو تنها فرزند پسر سناتور آنیلی است. تنها خواهرش مارگریتا (Margherita) نام دارد. او ۷ فرزند دارد که ثمره دو ازدواج او بودند. شوهر اول مارگریتا، آلین الکان یهودی و شوهر دومش سرجه دفالن مسیحی است. او ۳ فرزند از شوهر اولش به نام‌های جاکوب، لاپو و جینورا و از شوهر دومش ۴ فرزند به نام‌های ماریا، پییترو، سوفیا و آنا دارد.

جوانی

ادواردو از همان دوران جوانی علاقه ای به اداره ثروت عظیم خانوادگی به روش پدرش نداشت و فقط چند سال مسئولیت اداره باشگاه فوتبال یوونتوس را به عهده داشت که پس از مدتی وی را از کار برکنار کردند و عمویش جای وی را گرفت .

در دهه ۹۰ هیچگونه مسئولیتی نداشت و اغلب اوقات را با مطالعه، سفر، روزنامه نگاری و فعالیتهای بشر دوستانه گذراند .

اسلام

ادواردو شرح مسلمان شدنش را چنین می گوید:

   
در نیویورک که بودم یک روز در کتابخانه قدم می زدم و کتابها را نگاه می کردم چشمم افتاد به قرآن . کنجکاو شدم که ببینم در قرآن چه چیزی آمده است. آنرا برداشتم وشروع کردم به ورق زدن و آیاتش ر ا به انگلیسی خواندم ، احساس کردم که این کلمات ،کلمات نورانی است ونمی تواند گفته بشر باشد. خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم, آن را امانت گرفتم و بیشتر مطالعه کردم و احساس کردم که آن را می فهمم و قبول دارم.
   


محمد اسحاق عبداللهی نیز در مورد او می گوید:

   
ادواردو خیلی شب ها بیدار می ماند و با نور شمع تا صبح قران را مطالعه می کرد.
   


بعد از این قضیه به یک مرکز اسلامی در نیویورک مراجعه می‌کند و درخواستش مبنی بر این‌که می‌خواهد مسلمان شود را مطرح می‌کند. آن‌ها هم نام «هشام عزیز» را برای وی انتخاب می‌کنند.

 تشیع

اولین آشنایی وی با تشیع و انقلاب اسلامی ایران از طریق یکی از مصاحبه های دکتر محمد حسن قدیری ابیانه (رایزن مطبوعاتی سفارت ایران در ایتالیا بین سالهای ۵۸ تا ۶۱) از طریق تلویزیون ایتالیا بوده است و پس از آن برای دیدار با وی به سفارت مراجعه می کند و پیوند دوستی بین آنها ایجاد می شود.

دکتر قدیری در مورد اولین ملاقاتش با ادواردو می گوید:

   
بعد از یک میزگرد مطبوعاتی که برگزار کردیم -به عنوان رایزن مطبوعاتی سفارت ایران-، یک روز یک‌شنبه در حالی که من در اقامت‌گاه سفارت بودم، دربان سفارت گفت که یک جوان ایتالیایی آمده و می‌خواهد شما را ببیند. من هم گفتم اگر می‌شود به او بگویید فردا برای ملاقات بیایند. ولی بعد از لحظاتی دربان سفارت دوباره زنگ زد که این جوان می‌گوید خدا هر در بسته‌ای را می‌گشاید. من هم گفتم در را باز کنند و خودم هم رفتم به استقبال‌اش. جوان قد بلند لاغری بود که با یک موتور گازی کهنه آمده بود و خودش را ادواردو آنیلی معرفی کرد. من بدون این‌که انتظار جواب مثبتی از او داشته باشم، از او پرسیدم که شما با خانوادهِ آنیلی معروف نسبتی دارید و او گفت که من پسرش هستم.
   


و زمانی که فخرالدین حجازی در سال ۱۳۵۹ به ایتالیا سفر می‌کند و با ادواردو آشنا می‌شود، از او می‌خواهد که یک بار دیگر تشرف خوبش را به تشیع اعلام نماید. سپس آقای فخرالدبن حجازی نام مهدی را برای او انتخاب می‌کند. او در مکاتبات خود از نام هشام عزیز که سال‌ها از آن استفاده کرده بود، استفاده می‌کرد و در مکالمات خود با دوستان ایرانیش از نام مهدی استفاده بهره می‌گرفت.

ادواردو همواره به دنبال این بود که دوستان و بستگانش را با اسلام‌ آشنا کند. به دعوت او دوستش پسر سلطان شراب ایتالیا اسلام‌ آورد و مسلمان‌ شد. او مدتی در ایتالیا منزوی بود و در یک آپارتمان در شهر رم‌ زندگی می‌کرد. بالاخره لوکا هم در فروردین ۸۶ به دست صهیونیست ها کشته شد.

نوشتار اصلی: لوکا

 ایران

 
«ادواردو آنیلی» ـ مربوط به ۷ فروردین ۱۳۶۰ ـ در صف اول نماز جمعه تهران به امامت جمعه آیت‌الله خامنه‌ای

او چند بار به ایران سفر کرده و با روح‌الله خمینی و سیدعلی خامنه‌ای دیدار کرده و به زیارت رضا، امام هشتم شیعیان رفت.

ادواردو به شخص روح‌الله خمینی علاقه فراوانی داشت و این علاقه عملاً مسیر زندگی وی را عوض کرد. ایگورمن خبرنگار روزنامه لاستامپا ایتالیا می گوید:

   
وقتی ادواردو از ملاقاتش با روح‌الله خمینی و تحت تاثیر قرار گرفتنش صحبت می کرد، من احساس کردم که خمینی او را سحر کرده است.
   


ادواردو همچنین یک ماه قبل از مرگش قصد داشت به ایران بیاید، ولی والدین او برای ممانعت از این سفر، گذرنامه اش را پنهان کرده بودند.[نیاز به ذکر منبع]

 فشار خانواده

از آنجا که برای خانواده آنیلی بسیار سخت بود که در مرکز مسیحیت قرار د کاتولیک (کشور ایتالیا) بگویند که پسر ناتور آنیلی به اسلام رو آورده، ادواردو را به شدت تحت فشار ادند تا از اسلام دست بردارد.[نیاز به ذکر منبع]

محرومت از ارث

او را تحریم و تهدید به محرومت از ارث کرده و حتی از ارث محرومش کردند، ولی او دست از اسلام بر نداشت. [نیاز به ذکر منبع]

حسین عبداللهی از دوستان صمیمی ادواردو می گوید:

   
چندین بار که دوستانش می خواستند بروند خانه ادواردو -که روی تپه بود - مجبور بودند تاکسی بگیرند من پول تاکسی آنها را می دادم، بینید چقدر تحت فشار بود، یعنی یک آنیلی پول تاکسی نداشت.
   


 ادعای دیوانگی

به او تهمت دیوانگی زده و به زور در بخش روانی بیمارستانی بستری کردند. ادواردو می گفت :

آنها من را بالاخره خواهند کشت ، اینها سعی میکنند که به هر وسیله ای مرا تحت فشار قرار دهند که من دست از اسلام بکشم .[نیاز به ذکر منبع]

جانشینی پدر

در اواخر دهه ۸۰ موضوع انتخاب جانشین برای سناتور آنیلی در شورای رهبری فیات مطرح شد و ادواردو را به دلیل اعتقادات مذهبیش نامناسب تشخیص دادند؛ در واقع وارث اصلی او بود اما باید بهانه ای برای کنارگذاشتنش پیدا می کردند.

ماجرای ماریندی

در اکتبر ۱۹۹۰ رسانه ها اعلام کردند که به خاطر حمل ۳۰۰ گرم هروئین ادواردو را در شهر ساحلی ماریندی در کنیا دستگیر کرده اند. با وجود غیر واقعی بودن مسئله و اعتراف پلیس و دادگاه کنیابه اشتباهشان، مطبوعات ایتالیا (که اکثراً زیر نفوذ پدرش بود) به تبلیغات بر علیه او پرداختنند و حتی برخی او را قاچاقچی نامیدند و تبرئه شدنش را به خاطر نفوذ پدرش می دانستنند. با اینکه برخی مطبوعات به اشتباه خود در مورد ادواردو اشاره کردند اما افکار عمومی برای معرفی جانشینی غیر از او برای مدیریت فیات آماده شده بود .

 جانشین سناتور آنیلی

در اوایل دهه ۹۰ پسر عمویش «جیووانی امبرتو» را به جانشینی انتخاب کردند. ادواردو هم مخالفتی نکرد و حتی برای وی نامه نوشت و ضمن تبریک به او توصیه کرد که بازیچه دست پول پرستان نشود.

اما در سال ۹۷ جیووانی در ۳۶ سالگی ، بر اثر سرطان ناشناخته‌ای درگذشت. شورای رهبری نیز «جان الکان» خواهر زاده وی را به جانشینی انتخاب کرد که یک یهودی صهیونیست و یهودی زاده بود. این انتخاب ادواردو را به شدت ناراحت کرد.

او این بار سکوت نکرد و حتی با قدرت در مقابل خانواده اش که تصمیم داشتند نام خانوادگی جان الکان را به آنیلی تغییر دهند ایستاد و اجازه این کار را نداد. وی مصاحبه‌ای با روزنامه «مونیفست» که متعلق به حزب چپ ایتالیا و به لحاظ سیاسی مخالف پدرش بود انجام داد و بشدت انتقاد کرد .

 مرگ

۱۵ نوامبر سال ۲۰۰۰ (۲۴ آبان ۱۳۷۹) جسد ادواردو در زیر پل «ژنرال فرانکو رومانو» پیدا شد، ظاهر قضیه نشان می‌داد که وی از روی پل به پائین پرت شده‌است .

موضوع مرگ وی از همان روز اول تا چند روز در راس اخبار قرار گرفت و هزاران سایت اینترنتی، روزنامه‌ها وشبکه‌ها ی تلویزیونی در مورد درگذشت او اخباری را پخش کردند.[نیاز به ذکر منبع]

این رسانه‌ها «ادواردو» را فردی حساس ، گوشه گیر، منزوی، خجالتی، معتاد و بیمار توصیف کردند. در این میان خبری از انجمن فارغ التحصیلان ایتالیا منتشر شد که ادواردو را یک مسلمان شیعه معرفی کرد و ادعا نمود که وی توسط عوامل صهیونیست به شهادت رسیده‌است.[نیاز به ذکر منبع]

قاضی پرونده یک روز پس از مرگ وی اعلام کرد که او خودکشی کرده‌است که بنابر این تحقیقات خاصی انجام نشد و جسد وی بدون کالبد شکافی در همان روز دفن شد .[نیاز به ذکر منبع]

بخشی از گفتار

در قسمتی‌ از مصاحبه‌ با روزنامه «ایل‌ مانیفستو» :[نیاز به ذکر منبع]

   
زمانی که ما در آن زندگی می‌کنیم زمان انحطاط ارزشهاست . تنها هدف و اسطوره پول جمع کردن است. پول پرستی بسیار بدتر از مواد مخدر است. ما همه از رواج مواد مخدر درمیان جوانان نگرانیم، اما متوجه نیستیم که به سمت دنیایی می‌رویم که اساس آن بر پایه مقدار حساب بانکی افراد است. اما همه اینها رو به پایان است وبه اعتقاد من در آینده بعد از یک شبه رنسانس وارد عصری می‌شویم که دیگر بر پایه خردگرایی و تجربه گرایی دکارت نیست. مانباید فراموش کنیم که استثمار انسانها از طبیعت مقدمه‌ای برای بهره کشی انسانی از انسان دیگر است.
   


در یک دست نوشته از ادواردو آمده‌است : [نیاز به ذکر منبع]

   

واضح است که آخرین پیامبر الهی، محمد(ص) است. برای اینکه این آخرین گفتار و قوانینی است که خداوند نازل کرده تا روز قیامت، بنابراین بعد از اسلام هیچ دین جدیدی نخواهد آمد.

منبع:ویکیپدیا


 فیلم مستند ادواردو آنیلی

Edoardo Agnelli

نوشته شده توسط علی و محسن عزیزی در شنبه نوزدهم خرداد 1386
لينك مطلب

اثبات عصمت پيامبران

مساله عصمت انبيا از مسائل مهم كلامى است كه در اكثر كتب كلام آمده است متكلمان بر عصمت انبيا دلايل عقلى و نقلى متعددى ذكر كرده اند كه برخى از آنها ذكر مى شود:

دلايل عقلى بر عصمت انبياء

نخستين دليل عقلى بر لزوم عصمت انبيا عليهم السلام از ارتكاب گناهان اين است كه هدف اصلى از بعثت ايشان راهنمايى بشر بسوى حقايق و وظايفى است كه خداى متعال براى انسانها تعيين فرموده است و ايشان در حقيقت, نمايندگان الهى در ميان بشر هستند كه بايد ديگران را به راه راست, هدايت كنند. حال اگر چنين نمايندگان و سفيرانى پاى‌بند به دستورات الهى نباشند و خودشان برخلاف محتواى رسالتشان عمل كنند مردم, رفتار ايشان را بيانى مناقض با گفتارشان تلقى مى كنند و ديگر به گفتارشان هم اعتماد لازم را پيدا نمى كنند, و در نتيجه, هدف از بعث ايشان بطور كامل, تحقق نخواهد يافت. پس حكمت و لطف الهى اقتضا دارد كه پيامبران, افرادى پاك و معصوم از گناه باشند و حتى كار ناشايستي از روى سهو و نسيان هم از ايشان سر نزند تا مردم, گمان نكنند كه ادعاى سهو و نسيان را بهانه اى براى ارتكاب گناه, قرار داده اند.

 

هدف اصلى از بعثت انبياء راهنمايى بشر بسوى حقايق و وظايفى است كه خداى متعال براى انسانها تعيين فرموده است، حال اگر اين نمايندگان پاى‌بند به دستورات الهى نباشند و خودشان برخلاف محتواى رسالتشان عمل كنند، مردم رفتار ايشان را مناقض با گفتارشان تلقى مى كنند و ديگر به گفتارشان هم اعتماد لازم را پيدا نمى كنند, و در نتيجه, هدف از بعث ايشان بطور كامل, تحقق نخواهد يافت

دومين دليل عقلى بر عصمت انبيا عليهم السلام اين است كه ايشان علاوه بر اينكه موظفند محتواى وحى و رسالت خود را به مردم ابلاغ كنند و راه راست را به ايشان نشان دهند همچنين وظيفه دارند كه به تزكيه و تربيت مردم بپردازند و افراد مستعد را تا آخرين مرحله كمال انسانى برسانند. به ديگر سخن: ايشان علاوه بر وظيفه تعليم و راهنمايى, وظيفه تربيت و راهبرى را نيز بر عهده دارند

كه هم تربيتى همگانى كه شامل مستعدترين و برجسته ترين افراد جامعه نيز مى شود و چنين مقامى در خور كسانى است كه خودشان به عاليترين مدارج كمال انسانى رسيده باشند و داراى كامل‌ترين ملكات نفسانى (ملكه عصمت) باشند.

افزون بر اين, اساساً نقش رفتار مربى در تربيت ديگران بسى مهمتر از نقش گفتار اوست و كسى كه از نظر رفتار, نقصها و كمبودهايى داشته باشد گفتارش هم تاثير مطلوب را نمى بخشد. پس هنگامى هدف الهى از بعثت پيامبران بعنوان مربيان جامعه, بطور كامل تحقق مى يابد كه ايشان از هرگونه لغزشى در گفتار و كردارشان مصون باشند.

دلايل نقلى بر عصمت انبياء عليهم السلام

1ـ قرآن كريم, گروهى از انسانها را مخلَص(1) (خالص شده براى خدا) ناميده است كه حتى ابليس هم طمعى در گمراه كردن ايشان نداشته و ندارد و در آنجا كه سوگند ياد كرده كه همه فرزندان آدم عليه السلام را گمراه كند مخلَصين را استثنا كرده است

قرآن كريم, گروهى از انسانها را مخلَص (خالص شده براى خدا) ناميده است كه حتى ابليس هم طمعى در گمراه كردن ايشان نداشته و ندارد

 

چنانكه در آيه 82 و 83 از سوره "ص" از قول وى مى فرمايد: " قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ  *  إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ ". و بى شك, طمع نداشتن ابليس در گمراهى ايشان بخاطر مصونيتى است كه از گمراهى و آلودگى دارند و گرنه دشمنى وى شامل ايشان هم مى شود و در صورتى كه امكان مى داشت هرگز دست از گمراه كردن ايشان بر نمى داشت. بنابراين, عنوان "مخلَص" مساوى با "معصوم" خواهد بود. و هر چند دليلى بر اختصاص اين صفت به انبيا عليهم السلام نداريم ولى بدون ترديد, شامل ايشان مى شود, چنانكه قرآن كريم تعدادى از انبيا را از مخلصين شمرده و از جمله در آيه 45 و 46 از سوره "ص" مى فرمايد: وَاذْكُرْ عِبَادَنَا إبْرَاهِيمَ وَإِسْحَقَ وَيَعْقُوبَ أُوْلِي الْأَيْدِي وَالْأَبْصَارِ  *  إِنَّا أَخْلَصْنَاهُم بِخَالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ و در آيه 51 از سوره "مريم" مى‌فرمايد: وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ مُوسَى إِنَّهُ كَانَ مُخْلَصًا وَكَانَ رَسُولًا نَّبِيًّا و نيز علت مصونيت حضرت يوسف عليه السلام را كه در سخت ترين شرايط لغزش, قرار گرفته بود مخلص بودن وى دانسته و در آيه 24 از سوره "يوسف" مى فرمايد: كَذَلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاء إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ.

 

قرآن كريم, مناصب الهى را اختصاص به كسانى داده است كه آلوده به "ظلم" نباشند

2ـ قرآن كريم, اطاعت پيامبران را بطور مطلق, لازم دانسته, و از جمله در آيه 63 از سوره "نساء" مى فرمايد: وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلاَّ لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللّهِ  و اطاعت مطلق از ايشان در صورتى صحيح است كه در راستاى اطاعت خدا باشد

و پيروى از آنان منافاتى با اطاعت از خدا متعال نداشته باشد و گرنه امر به اطاعت مطلق از خداى متعال و اطاعت مطلق از كسانى كه در معرض خطا و انحراف باشند موجب تناقض خواهد بود.

3ـ قرآن كريم, مناصب الهى را اختصاص به كسانى داده است كه آلوده به "ظلم" نباشند و در پاسخ حضرت ابراهيم عليه السلام كه منصب امامت را براى فرزندانش درخواست كرده بود مى فرمايد: " لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ " (2) و مى دانيم كه هر گناهى دست كم, ظلم به نفس مى باشد و هر گنهكارى در عرف قرآن كريم "ظالم" ناميده مى شود پس پيامبران يعنى صاحبان منصب الهى نبوت و رسالت هم منزه از هرگونه ظلم و گناهى خواهند بود.
از آيات ديگر و نيز از روايات فراوانى مى توان عصمت انبيا
عليه السلام را استفاده كرد.

آيت الله محمد تقي مصباح يزدي

آموزش عقايد, ج 2, ص 42 ـ 36

1ـ بايد توجه داشت كه مخلَص غير از مخلِص است و اولى, دلالت دارد بر اينكه خدا شخص را خالص كرده است, و معناى دومى اين است كه شخص اعمالش را با اخلاص انجام مى دهد.

سوره بقره, آيه ۱۲۴

نوشته شده توسط علی و محسن عزیزی در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386
لينك مطلب

ضرورت و رسالت دين


در اين مقال دو مساله از مسايل دين‏شناسى بررسى خواهد شد; يكى مساله‏ ضرورت دين، يعنى اين‏كه از ديدگاه كلامى و با نگاهى انسان شناختى و توحيدى دليل‏ بر لزوم دين براى بشر چيست؟. و ديگرى مساله رسالت ‏يا قلمرو دين; يعنى دين دركدام حوزه از حوزه‏هاى مربوط به حيات انسان ايفاى نقش مى‏كند؟ قلمرو هدايت دين تاكجاست؟ رسالت هدايتى دين چيست؟. ارتباط وثيق اين دو مساله را مى‏توان توجيه‏ معقولى براى طرح و بررسى آن دو در يك مقاله به‏شمار آورد.

1. چرا بشر به دين نياز دارد؟

آيا بشر از اين‏نظر كه داراى حيات طبيعى و غريزى است، به دين نياز دارد؟
آيا انسان از اين نظر كه داراى حيات فكرى و عقلى است، به دين نياز دارد؟
آيا بشر از اين نظر كه زندگى فردى دارد، دين مى‏خواهد؟
آيا انسان از اين نظر كه زندگى اجتماعى دارد، دين مى‏خواهد؟
آيا بشر از اين نظر كه با آفريدگار خود رابطه‏اى آگاهانه و آزادانه دارد،نيازمند دين است ؟
آيا انسان براى حيات دنيوى خود، به رهبرى دين نيازمنداست؟
آيا بشر براى حيات اخروى خود، به رهبرى دين نيازمند است؟.
و آيا...؟

دين و هدايت

از مطالعه آيات قرآن به‏دست مى‏آيد كه دين نوعى هدايت است. چنان‏كه‏ مى‏فرمايد:

"فاما ياتينكم منى هدى فمن تبع هداى فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون" (2) اگر از جانب من‏هدايتى براى شما آمد، پس آن‏كس كه هدايت مرا پيروى كند، بر آنان بيمى نيست و نه ‏آنان محزون خواهد بود.

نظير اين آيه در آيه‏123 سوره طه نيز آمده و درآن آيه نتيجه پيروى از هدايت ‏الهى را مصونيت از گمراهى و بدبختى (ضلالت و شقاوت) دانسته است.

اين دو آيه پس از آيات مربوط به خلقت آدم و خروج او از بهشت و هبوط به زمين‏است، از اين‏جا روشن مى‏شود كه مقصود از هدايت، هدايت غريزى و حتى هدايت عقلى‏نيست، بلكه هدايت‏شرعى و دينى است كه از طريق وحى تشريعى به آدم و نسل او خواهدرسيد. در جاى ديگر فرموده است: ...

لطفا متن کامل را در قسمت ادامه مطلب دنبال کنید...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی و محسن عزیزی در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386
لينك مطلب

اثبات ضرورت نبوت

اين مساله را كه بنيادى‌ترين مسائل بخش نبوت است مى توان با برهانى اثبات كرد كه از سه مقدمه, تشكيل مى يابد:

1ـ هدف از آفرينش انسان اين است كه با انجام دادن افعال اختيارى, مسير تكامل خود را بسوى كمال نهائى بپيمايد كمالى كه جز از مجراى اختيار و انتخاب بدست نمى‌آيد. به ديگر سخن: انسان براى اين, آفريده شده كه با عبادت و اطاعت خداى متعال, شايستگى دريافت رحمت‌هايى را پيدا كند كه ويژه انسانهاى كامل است. و اراده حكيمانه الهى اصالتاً به كمال و سعادت انسان, تعلق گرفته است اما از آنجا كه اين كمال و سعادت والا و ارجمند جز از راه انجام دادن افعال اختيارى, حاصل نمى شود مسير زندگى بشر, دو راهه و دو سويه قرار داده شده تا زمينه انتخاب و گزينش براى وى فراهم شود و طبعاً يك راه آن هم بسوى شقاوت و عذاب خواهد بود كه بالتبع (و نه بالاصاله) مورد اراده الهى واقع مى شود.

 

هدف از آفرينش انسان اين است كه با انجام دادن افعال اختيارى, مسير تكامل خود را بسوى كمال نهائى بپيمايد كمالى كه جز از مجراى اختيار و انتخاب بدست نمى‌آيد

2ـ اختيار و انتخاب آگاهانه, علاوه بر قدرت بر انجام كار و فراهم شدن زمينه هاى بيرونى براى كارهاى گوناگون و وجود ميل و كشش درونى بسوى آنها, نياز به شناخت صحيح نسبت به كارهاى خوب و بد و راههاى شايسته و ناشايسته دارد و در صورتى انسان مى تواند

راه تكامل خويش را آزادانه و آگاهانه, انتخاب كند كه هم هدف و هم راه رسيدن به آن را بشناسد و از فراز و نشيبها و پيچ و خم‌ها و لغزشگاه‌هاى آن, آگاه باشد. پس مقتضاى حكمت الهى اين است كه ابزار و وسايل لازم براى تحصيل چنين شناخت‌هايى را در اختيار بشر قرار دهد. و گرنه همانند كسى خواهد بود كه مهمانى را به مهمان‌سرايش دعوت كند ولى محل مهمانسرا و راه رسيدن به آن را به او نشان ندهد! و بديهى است كه چنين رفتارى خلاف حكمت و موجب نقض غرض است .
اين مقدمه هم روشن و بى نياز از تفصيل و توضيح بيشتر است .

3ـ شناخت‌هاى عادى و متعارف انسانها كه از همكارى حس و عقل, بدست مى‌آيد هر چند نقش مهمى را در تامين نيازمندي‌هاى زندگى, ايفا مى كند اما براى بازشناختن راه كمال و سعادت حقيقى در همه ابعاد فردى و اجتماعى, و مادى و معنوى, و دنيوى و اخروى, كافى نيست

اختيار و انتخاب آگاهانه, علاوه بر قدرت بر انجام كار و فراهم شدن زمينه هاى بيرونى براى كارهاى گوناگون و وجود ميل و كشش درونى بسوى آنها, نياز به شناخت صحيح نسبت به كارهاى خوب و بد و راههاى شايسته و ناشايسته دارد

 

و اگر راه ديگرى براى رفع اين كمبودها وجود نداشته باشد هدف الهى از آفرينش انسان, تحقق نخواهد يافت.

با توجه به مقدمات سه گانه, به اين نتيجه مى رسيم كه مقتضاى حكمت الهى اين است كه راه ديگرى وراى حس و عقل براى شناختن مسير تكامل همه جانبه, در اختيار بشر, قرار دهد تا انسانها بتوانند مستقيماً يا با وساطت فرد يا افراد ديگرى از آن, بهره‌مند شوند(1). و آن همان راه وحى است كه در اختيار انبيا عليهم السلام قرار داده شده و ايشان بطور مستقيم, و ديگران بوسيله ايشان, از آن بهره‌مند مى‌شوند و آنچه را براى رسيدن به سعادت و كمال نهائى, لازم است فرا مى‌گيرند.

 

شناخت‌هاى عادى و متعارف انسانها كه از همكارى حس و عقل, بدست مى‌آيد براى بازشناختن راه كمال و سعادت حقيقى كافى نيست

نارسايى دانس بشر

براى اينكه راه صحيح زندگى در همه ابعاد و جوانبش شناخته شود بايد آغاز و انجام وجود انسان و پيوندهايى كه با موجودات ديگر دارد و روابطى كه مى تواند با هم‌نوعان و ساير آفريدگان برقرار كند و تاثيراتى كه انواع روابط گوناگون مى‌تواند در

سعادت يا شقاوت او داشته باشد, معلوم گردد و نيز بايد كسر و انكسار بين سودها و زيانها و مصالح و مفاسد مختلف, شناخته شود و مورد ارزيابى قرار گيرد تا وظايف ميلياردها انسانى كه داراى ويژگي‌هاى بدنى و روانى متفاوت هستند و در شرايط مختلف طبيعى و اجتماعى, زندگى مى‌كنند مشخص شود. ولى احاطه بر همه اين امور, نه تنها براى يك يا چند فرد, ميسر نيست بلكه هزارها گروه متخصص در رشته هاى علوم مربوط به انسان هم, نمى توانند چنين فرمولهاى پيچيده اى را كشف و بصورت قوانين و مقررات دقيق و مضبوطى بيان كنند بگونه‌اى كه همه مصالح فردى و اجتماعى و مادى و معنوى و دنيوى و اخروى همه انسانها تضمين گردد و در صورت تزاحم بين انواع مصالح و مفاسد ـ كه فراوان اتفاق مى افتد ـ مصلحت اهم دقيقاً تعيين و مقدم داشته شود.
روند تغييرات حقوقى و قانونى در طول تاريخ بشر, نشان مى دهد كه با وجود پژوهشها و تلاشهاى هزاران دانشمند متخصص, در طول هزارها سال هنوز هم يك نظام حقوقى صحيح و كامل و همه جانبه بوجود نيامده است و همواره محافل حقوقى و قانونگذارى جهان به نقص قوانين خود ساخته شان پى مى‌برند و بالغو و نسخ ماده اى يا اضافه كردن ماده و تبصره جديدى به اصلاح و تكميل آنها مى پردازند.

نبايد فراموش كنيم كه براى تدوين همين قوانين هم, بهره هاى فراوانى از نظامهاى حقوقى الهى و شرايع آسمانى برده اند. و نيز بايد توجه داشته باشيم كه تمام هم و تلاش حقوق دانان و قانونگذاران, صرف تامين مصالح دنيوى و اجتماعى شده و مى شود و هرگز اهتمامى به تامين مصالح اخروى و كسر و انكسار آنها با مصالح مادى و دنيوى نداشته و ندارد و اگر مى خواستند

مقتضاى حكمت الهى اين است كه راه ديگرى وراى حس و عقل براى شناختن مسير تكامل همه جانبه, در اختيار بشر, قرار دهد تا انسانها بتوانند مستقيماً يا با وساطت فرد يا افراد ديگرى از آن, بهره‌مند شوند و آن همان راه وحى است كه در اختيار انبيا عليهم السلام قرار داده شده است

 

اين جهت را هم كه مهمترين جهات مساله است رعايت كنند هرگز نمى توانستند به نتيجه قطعى, دست يابند زيرا مصالح مادى و دنيوى را تا حدودى مى توان بوسيله تجارب عملى, تشخيص داد اما مصالح معنوى و اخروى, قابل تجربه حسى نيست و نيز نمى توان آنها را دقيقاً ارزشيابى كرد و در صورت تزاحم با مصالح مادى و دنيوى, ميزان اهميت هر يك را باز شناخت.

 

روند تغييرات حقوقى و قانونى در طول تاريخ بشر, نشان مى دهد كه با وجود پژوهشها و تلاشهاى هزاران دانشمند متخصص, در طول هزارها سال هنوز هم يك نظام حقوقى صحيح و همه جانبه بوجود نيامده است

با توجه به وضع فعلى قوانين بشرى مى توان ميزان كارآيى دانش انسانها را در هزاران يا صدها هزار سال قبل, حدس زد و به اين نتيجه قطعى رسيد كه بشر ابتدايى, براى تشخيص راه صحيح زندگى بسيار ناتوانتر از بشر اين عصر بوده است. و به فرض اينكه انسان اين عصر با استفاده از تجارب

هزاران ساله توانسته بود به نظام حقوقى صحيح و كامل و فراگيرى دست يابد و به فرض اينكه چنين نظامى ضامن سعادت ابدى و اخروى هم بود تازه,

جاى اين سوئال باقى مى ماند كه رها كردن ميلياردها انسان در طول تاريخ و وانهادن ايشان با جهل خودشان, چگونه با حكمت الهى و غرض از آفرينش آنان سازگار است؟!
حاصل آنكه: هدف از آفرينش انسانها از آغاز تا انجام, هنگامى قابل تحقق است كه راه ديگرى وراى حس و عقل براى شناختن حقايق زندگى و وظايف فردى و گروهى, وجود داشته باشد و آن, چيزى جز راه وحى نخواهد بود.

 محمد تقى, مصباح يزدى

 آموزش عقايد, ج 2, ص 42 ـ 36

1-       اين برهان از موارد استنتاج قضيه عملى (بايد) از قضيه نظرى (هست) و از مصاديق اثبات ضرورت بالقياس براى معلول از راه ضرورت علت, و نيز از موارد جريان براهين لِمّى در الهيات است .

نوشته شده توسط علی و محسن عزیزی در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386
لينك مطلب

وهابيت؛ مباني فكري و كارنامه‌ي عملي(4)

 

 

محمد‌بن عبدالوهاب در سال 1115 در شهر عُيَينه از توابع نجد ديده به جهان گشود. پدر وي، عبدالوهاب از قضات آن شهر به شمار مي‌رفت. محمد، فقه حنبلي را در زادگاه خود آموخت. سپس براي تكميل معلومات رهسپار مدينه‌ي منوره شد و در آنجا به تحصيل حديث و فقه پرداخت.

در دوران تحصيل در مدينه، گه‌گاه مطالبي بر زبانش جاري مي‌شد كه از عقايدي خاص حكايت داشت، چندان كه اساتيد وي نسبت به آينده‌اش نگران شده و مي‌گفتند: اگر اين فرد به تبليغ بپردازد گروهي را گمراه خواهد كرد. (1)

چندي بعد، محمد‌بن عبدالوهاب مدينه را به سوي نقاط ديگر ترك كرد و چهار سال در بصره و پنج سال در بغداد و يكسال در كردستان و دو سال در همدان اقامت گزيد. اندك زماني نيز رحل اقامت در اصفهان و قم افكند و آنگاه از طريق بصره آهنگ احساء كرد و از آنجا به «حُرَيمله» اقامتگاه پدرش رفت.

تا زماني كه پدرش در قيد حيات بود وي كمتر سخن مي‌گفت. تنها گاه ميان او و پدرش نزاعي در مي‌گرفت. ولي پس از درگذشت پدر به سال 1153 ق، پرده از روي عقايد خود برداشت. (2)

محمد‌بن عبدالوهاب در سال 1115 در شهر عُيَينه از توابع نجد ديده به جهان گشود. پدر وي، عبدالوهاب از قضات آن شهر به شمار مي‌رفت. محمد، فقه حنبلي را در زادگاه خود آموخت. سپس براي تكميل معلومات رهسپار مدينه‌ي منوره شد و در آنجا به تحصيل حديث و فقه پرداخت

تبليغات محمد بن عبدالوهاب در شهر حريمله افكار عمومي را برآشفت، به گونه‌اي كه ناچار شد آنجا را به عزم اقامت در عيينه (زادگاهش) ترك كند. در عيينه با حاكم وقت، عثمان بن معمر، تماس گرفت و دعوت جديد خود را با او در ميان نهاد و قرار شد كه او با پشتيباني حاكم،‌ آيين خود را تبليغ كند. ولي طولي نكشيد فرمانرواي احساء كه مقامي برتر از حاكم عيينه داشت عمل عثمان را ناروا شمرد و دستور داد هرچه زودتر محمد بن عبدالوهاب را از شهر عيينه بيرون كند.

بنابراين وي ناچار شد نقطه‌ي سومي را به نام درعيه براي اقامت برگزيند كه محمد بن سعود (جد آل سعود) بر آن حكومت مي‌كرد. او دعوت خود را با حاكم درعيه در ميان نهاد و هردو پيمان بستند كه رشته‌ي دعوت از آنِ محمد بن عبدالوهاب و زمام حكومت در دست محمد بن سعود باشد. براي استحكام اين روابط، ازدواجي نيز بين دو خانواده صورت گرفت.

محمد بن عبدالوهاب تبليغ خود را در پرتو قدرت حاكم آغاز كرد. به زودي هجوم به قبايل اطراف و شهرهاي نزديك شروع شد و سيل غنايم از اطراف و اكناف به شهر درعيه كه شهر فقير و بدبختي بود، سرازير گشت. اين غنايم چيزي جز اموال مسلمانان منطقه‌ي نجد نبود كه با متهم شدن به شرك و بت‌پرستي، اموال و ثروتشان بر سپاه محمد بن عبدالوهاب حلال شده بود تا آنجا كه آلوسي كه خود تمايلات وهابي‌گري دارد، از مورخي به نام ابن بُشر نجدي چنين نقل مي‌كند:

«من در آغاز كار،‌ شاهد فقر و تنگدستي مردم درعيه بودم ولي بعدا اين شهر در زمان سعود (نوه‌ي محمد بن سعود) به صورت شهري ثروتمند درآمد، تا آنجا كه سلاحهاي مردم آن، با زر و سيم زينت يافته بود. بر اسبان اصيل و نجيب سوار مي‌شدند و جامه‌هاي فاخر در بر مي‌كردند و از تمام لوازم ثروت بهره‌مند بودند، به حدي كه زبان از شرح آن قاصر است.»(3)

دو چيز به انتشار دعوت محمد بن عبدالوهاب در ميان اعراب باديه‌نشين نجد كمك كرد:

1. حمايت سياسي و نظامي آل سعود.

2. دوري مردم نجد از تمدن و معارف و حقايق اسلامي.

جنگ‌هايي كه وهابيان در نجد و خارج از نجد (همچون حجاز و يمن و شام و عراق) مي‌كردند، جاذبه‌اي دل‌فريب داشت: ثروت هر شهري كه با قهر و غلبه بر آن دست مي‌يافتند، بر مهاجمين حلال بود، اگر مي‌توانستند آن را جزو متصرفات و املاك خود قرار مي‌دادند و در غير اين صورت به غنايمي كه به دست‌ آورده ‌بودند، اكتفا مي‌كردند. (4)

هر انديشه‌ي نوظهوري _ خاصه اگر در پوشش «توحيد» عرضه شود _ در روزهاي نخست توجه مردم را به خود جلب مي‌كند، ‌خاصه در جايي كه مردم آن از علم و دانش دور باشند. روزي كه محمد‌ بن عبدالوهاب كار خود را در نقاب دعوت به توحيد و مبارزه با شرك آغاز كرد، برخي از شخصيت‌هاي نجد و يمن به سوي وي اقبال كردند. براي نمونه زماني كه موج دعوت او به يمن رسيد امير محمد بن اسماعيل (1099- 1186) مؤلف كتاب «سبل السلام في شرح بلوغ المرام» قصيده‌اي بلند بالا در مدح محمد‌بن عبدالوهاب سرود كه مطلع‌ آن چنين بود:

 

                          سلامٌ‌ علي نجدٍ‌ و من حلَّ في نجد               و ان كان تسليمي علي البُعد لايُجدي

يعني:‌ درود بر نجد و كسي كه در آن قرار دارد، هرچند درود من از اين راه دور سودمند نيست

 

ولي همو، هنگامي كه خبرهاي ناگواري از قتل و غارت وهابيان را دريافت كرد و فهميد كه محمد‌بن عبدالوهاب به تكفير مسلمانان پرداخته و براي مال و جان آنها بهايي قايل نيست، از سروده‌ي پيشين خود پشيمان گشت و قصيده‌اي نو سرود كه با اين بيت آغاز مي‌شد:

                          رَجَعت عن القول الذي قلت في النجدي      و قد صح لي عنه خلاف الذي عندي (5)

يعني: من از گفتار پيشين خود در حق آن مرد نجدي بازگشتم، زيرا خلاف آنچه درباره‌ي وي مي‌پنداشتم برايم ثابت شد.

كشتار وهابيان در عتبات عاليات به راستي صفحه‌اي سياه در تاريخ اسلام است. صلاح‌الدين مختار كه از نويسندگان وهابي است مي‌نويسد: در سال 1216 ق. امير سعود با قشون بسيار متشكل از مردم نجد و عشاير جنوب و حجاز و تهامه و ديگر نقاط،‌ به قصد عراق حركت كرد. وي در ماه ذي القعده به شهر كربلا رسيد و آنجا را محاصره كرد.

سپاهش برج و باروي شهر را خراب كرده،‌ به زور وارد شهر شدند و بيشتر مردم را كه در كوچه و بازار و خانه‌ها بودند به قتل رساندند. سپس نزديك ظهر با اموال و غنايم فراوان از شهر خارج شدند و در نقطه‌‌اي به نام ابيض گرد آمدند. خمس اموال غارت شده را خود سعود برداشت و بقيه،‌ به نسبت هر پياده يك سهم و هر سواره دو سهم، بين مهاجمين تقسيم شد.(6)

دو چيز به انتشار دعوت محمد بن عبدالوهاب در ميان اعراب باديه‌نشين نجد كمك كرد:

1. حمايت سياسي و نظامي آل سعود.

2. دوري مردم نجد از تمدن و معارف و حقايق اسلامي.

ابن بشر، مورخ نجدي، درباره‌‌ي حملات وهابيان به نجف مي‌نويسد: در سال 1220 سعود با سپاهي انبوه از نجد و اطراف آن، ‌به بيرون مشهد معروف در عراق (مقصود، نجف اشرف است) فرود آمد و سپاه خود را در اطراف شهر پراكنده ساخت. وي دستور داد باروي شهر را خراب كنند ولي سپاه او زماني كه به شهر نزديك شدند به خندق عريض و عميقي برخوردند كه امكان عبور از روي آن وجود نداشت. در جنگي كه بين طرفين رخ داد، بر اثر تيراندازي از باروهاي شهر،‌ جمعي از سپاهيان سعود كشته شدند و بقيه‌ي آنها از گرد شهر عقب نشسته به غارت روستاهاي اطراف پرداختند. (7)

ممكن است تصور شود كه وهابيان تنها بلاد شيعه‌نشين را مورد تاخت و تاز خود قرار مي‌دادند. ولي اين تصور به هيچ‌وجه درست نيست و بايد گفت كليه‌ي مناطق مسلمان‌نشين حجاز و عراق و شام، آماج حملات آنها قرار داشت و تاريخ در اين مورد، از هجوم‌هاي وحشيانه‌اي گزارش مي‌دهد كه مجال شرح همه‌ي آنها در اين مختصر نيست. نمونه‌وار به يك مورد اشاره مي‌كنيم:

جميل صدقي زهاوي در خصوص فتح طائف به دست وهابيان مي‌نويسد: از زشت‌ترين كارهاي وهابيان، قتل عام مردم است كه بر صغير و كبير رحم نكردند. طفل شيرخوار را بر روي سينه‌ي مادرش سر مي‌بريدند. جمعي را كه مشغول فراگرفتن قرآن بودند همه را كشتند.

چون در خانه‌ها كسي باقي نماند به دكانها و مساجد رفتند و هر كه بود، حتي گروهي كه در حال ركوع و سجود بودند، كشتند. كتابها را كه در ميان آنها تعدادي مصحف شريف (قرآن) و نسخه‌هايي از صحيح بخاري و مسلم (از معتبرترين كتابهاي حديثي در نزد اهل سنت) و ديگر كتب حديث و فقه بود در كوچه و بازار افكندند و آنها را پايمال كردند. اين واقعه در سال 1217 اتفاق افتاد. (8)

وهابيان پس از قتل عام طائف، نامه‌اي به علماي مكه نوشته و آنان را به آيين خويش دعوت كردند. سپس صبر كردند تا ايام حج منقضي شد و حاجيان  از مكه بيرون رفتند، آنگاه قصد مكه نمودند.

به نوشته‌ي شاه فضل رسول قادري (هندي)، علماي مكه در كنار كعبه گرد آمدند تا به نامه‌ي وهابيان نجد پاسخ گويند، در حين گفتگو و مشاوره‌ي آنان، ناگهان جمعي از ستمديدگان طائف داخل مسجد‌الحرام شدند و آنچه را بر آنان گذشته بود، بيان داشتند و در ميان مردم شايع شد كه وهابيان به مكه آمده و كشتار خواهند كرد.

مردم مكه سخت در وحشت و اضطراب افتادند، چندان كه گويي قيامت برپا شده است. علما اطراف منبر (در مسجد‌الحرام) جمع شدند. ابوحامد خطيب به منبر رفت و نامه‌ي وهابيان و جواب علما در رد عقايد آنان را قرائت كرد. آنگاه خطاب به علما وقضات و ارباب فتوا گفت: گفتار نجديان را شنيديد و عقايدشان را دانستيد.

درباره‌ي آنان چه مي‌گوييد؟ همه‌ي علما و مفتيان مذاهب اربعه‌ي اهل سنت، از مكه‌ي مشرفه و ساير بلاد اسلامي كه براي اداي مناسك حج آمده بودند، به كفر وهابيان حكم كردند و بر امير مكه واجب دانستند به مقابله‌ي با آنان بشتابد و افزودند كه بر مسلمين واجب است او را ياري كنند و با وي درجهاد شركت نمايند و هركس بدون عذر، تخلف كند، گنهكار بوده و هركس در اين راه شركت كند مجاهد و در صورت كشته شدن شهيد خواهد بود. در اين امر، اتفاق نظر بود و فتواي مزبور را نوشتند و همه مهر كردند..... (9)

بدين‌گونه مي‌بينيم كه آيين وهابيت از ديرباز از سوي كليه‌ي فرق اسلامي (چه شيعه و چه اهل سنت)‌محكوم به بطلان بوده است.

 


1) جميل الصدقي الزهاوي، الفجر الصادق، ص 17؛ سيد احمد زيني الدحلان، فتنة الوهابية ص66

2) آلوسي، تاريخ نجد، (صص) 111-113

3) تاريخ ابن بشر نجدي: 1/23

4) جزيرة العرب في القرن العشرين ص 341

5) كشف الارتياب، سيد محسن امين ص8

6) تاريخ المملكة العربية السعودية: 3/73

7) عنوان المجد في تاريخ نجد: 1/337

8) الفجر الصادق ص 22.

9) سيف الجبار المسلول علي الاعداء، شاه فضل رسول قادري،‌ استانبول 1395 ق، ص2 به بعد.

منبع: وهابيت پيشينه‌ي فكري كارنامه‌ي عملي نويسنده: آيت‌الله جعفر سبحاني ص38-42

 

نوشته شده توسط علی و محسن عزیزی در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386
لينك مطلب

وهابيت، مباني فكري و كارنامه‌‌ي عملي(3)

در بررسي انديشه‌ي ابن تيميه بر اين نكته انگشت تأكيد نهاديم كه: ابن تيميه در عصري مي‌زيست كه مسلمانان از شرق و غرب در معرض حمله‌ي مغولان و صليبيان قرار داشتند و «اتحاد بر پايه‌ي اصول مشترك اعتقادي» نياز فوري و حياتي آنها بود.

در چنان وضعيت دشواري كه حقيقتا «از منجنيق فلك، سنگ فتنه مي‌باريد»... بي‌گمان بايد گفت كه ابن‌تيميه بدترين و نامناسبترين زمان و مكان را براي طرح آراء تفرقه‌انگيز خود، انتخاب كرده بود.

به هر روي افكار او از همان روز نخست توسط انديشمندان بزرگ مسلمان در بوته‌ي نقد قرار گرفت و آن نقدهاي مستدل و كوبنده، مكتب وي را به سرعت مطرود و منزوي ساخت. مع‌الوصف حدود 5 قرن پس از ابن‌تيميه، آراء وي توسط فردي موسوم به محمد بن عبدالوهاب از زاويه‌ي انزوا وگمنامي به درآمد و با ترويج آن به قوه‌ي شمشير، موجي نو از تفرقه و كشتار بين مسلمانان به راه افتاد.

متأسفانه طرح مجدد افكار ابن‌تيميه از سوي محمد بن عبدالوهاب همچون طرح آنها توسط خود ابن تيميه در شرايط واوضاع تاريخي بسيار نامناسبي صورت گرفت كه از جهاتي شايد بتوان گفت سخت‌تر و ناگوارتر از اوضاع زمان ابن تيميه بود. تو گويي اساسا وضع اين افكار براي ايجاد شكاف و اختلاف ميان مسلمين، آن هم در بدترين اوضاع و شرايط تاريخي بود.

حدود 5 قرن پس از ابن‌تيميه، آراء وي توسط فردي موسوم به محمد بن عبدالوهاب از زاويه‌ي انزوا وگمنامي به درآمد و با ترويج آن به قوه‌ي شمشير، موجي نو از تفرقه و كشتار بين مسلمانان به راه افتاد

ترويج آراء ابن تيميه از سوي محمد بن عبدالوهاب (كه عنوان مكتب وهابيت را به خود گرفت) و سپس حمله‌ي وهابيان با پشتيباني سياسي- نظامي شيوخ برخي از قبايل «نجد» به مناطق مسلمان‌نشين حجاز و عراق و شام و يمن، در دهه‌هاي نخست قرن 13 هجري و قرن 19 ميلادي صورت پذيرفت و اين در حالي بود كه امت اسلام از چهار سو مورد هجمه‌ي شديد استعمارگران صليبي قرار داشت:

انگليسي‌ها بخشي عظيم از هند را – با زور و تزوير- از دست مسلمانان خارج ساخته و با پايان دادن به شوكت امپراتوري مسلمان تيموري، خواب تسخير پنجاب و كابل و سواحل خليج فارس را مي‌ديدند و قشون آنان گام به گام به سمت جنوب و غرب ايران پيشروي مي‌كرد.

فرانسوي‌ها به رهبري ناپلئون مصر و سوريه و فلسطين را با قوه‌ي قهريه اشغال كرده و در حالي كه به امپراتوري مسلمان عثماني چنگ و دندان نشان مي‌دادند، در انديشه‌ي نفوذ به هند بودند.

روس‌هاي تزاري (كه مدعي جانشيني «سزارهاي مسيحي» روم شرقي بودند) با حملات مكرر به ايران و عثماني مي‌كوشيدند قلمرو حكومت خويش را از يك‌سو تا قسطنطنيه وفلسطين و از سوي ديگر تا خليج فارس گسترش دهند و بدين منظور، اشغال نظامي متصرفات ايران و عثماني در اروپا و قفقاز را در صدر برنامه‌هاي خود قرار داده بودند.

حتي آمريكايي‌ها نيز چشم طمع به كشورهاي اسلامي شمال آفريقا دوخته و با گلوله‌باران شهرهاي ليبي و الجزاير سعي در رخنه و نفوذ به جهان اسلام داشتند. جنگ اتريش با عثماني بر سر صربستان و همكاري ناوگان جنگي هلند با انگيسي‌ها در محاصره‌ي نظامي پايتخت الجزاير نيز در همين دوران بحراني صورت پذيرفت.

عبدالوهاب در كتاب كشف الشبهات مي‌نويسد: كساني كه فرشتگان و پيامبران و اولياءالله را شفيع قرار داده و به وسيله‌ي آنان نزد پروردگار تقرب مي‌جويند، خونشان حلال و قتل آنان جايز است

در چنين دوران سختي كه مسلمانان نياز حياتي به همدلي و همكاري بر ضد دشمن مشترك داشتند، محمد بن عبدالوهاب مسلمانان را به جرم «شفاعت‌خواهي از پاكان» و «زيارت قبور اولياء خدا» مشرك و بت‌پرست و واجب القتل خواند و اعراب باديه‌نشين را برانگيخت كه مناطق سني‌نشين و شيعه‌نشين حجاز و عراق و شام و يمن را به خاك و خون بكشند و اموال مسلمين را به عنوان غنيمت جهاد با كفار به غارت برند.

نكته‌ي بسيار عجيب و غيرقابل هضم در اين كار، جريان فتواي محمد‌بن عبدالوهاب (به عنوان يك فقيه مسلمان) به تكفير مسلمانان جهان و تشويق و تحريض پيروان خويش به قتل و غارت فجيع آنان به اتهام شرك و بت‌پرستي است كه صحنه‌هاي جانگذازي در طول دو قرن اخير پيش آورده است چنين فتوايي در بين پيروان الهي كمتر سابقه دارد.

وي در كتاب كشف الشبهات مي‌نويسد: كساني كه فرشتگان و پيامبران و اولياءالله را شفيع قرار داده و به وسيله‌ي آنان نزد پروردگار تقرب مي‌جويند، خونشان حلال و قتل آنان جايز است.(1)

خشونت و قساوتي كه در ذات اين مكتب نهفته و مظاهر آن ترورهاي فجيع پاكستان و افغانستان است بسيار دور از باور است.


1) كشف‌الشبهات صص 58-87 چاپ دارالقلم

 

 

نوشته شده توسط علی و محسن عزیزی در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386
لينك مطلب

وهابيت مباني فكري و كارنامه‌ي عملي (2)

ابن تيميه: زمان، زندگي و انديشه

 

 

توحيد و يكتاپرستي، نخستين اصلي است كه خداوند، همه‌ي پيامبران را براي ابلاغ و نشر آن در ميان بشر،مبعوث ساخت و به ويژه ابراهيم خليل(ع) (كه سه دين بزرگ الهي يهود، مسيحيت و اسلام خود را به وي منسوب مي‌دارند) بر اين اصل پاي‌فشرد. لذا هيچ فردي را نمي‌توان پيرو راستين اديان الهي ناميد مگر آن كه اين اصل بنيادين را بپذيرد و شعار همه‌ي مسلمين نيز به پيروي از پيامبر گرامي خويش صلي‌الله‌عليه‌و‌آله كلمه‌ي «لا‌اله‌الا‌الله» است يعني خدايي جز «الله» نيست. يعني او فقط شايسته‌ي پرستش است و تنها بايد سرِ بندگي به آستان او ساييد.

توحيد و يكتاپرستي، نخستين اصلي است كه خداوند، همه‌ي پيامبران را براي ابلاغ و نشر آن در ميان بشر،مبعوث ساخت و به ويژه ابراهيم خليل(ع) (كه سه دين بزرگ الهي يهود، مسيحيت و اسلام خود را به وي منسوب مي‌دارند) بر اين اصل پاي‌فشرد

مسلمانان به رغم اختلافي كه در برخي مسايل با هم داشتند در ايمان به اصل «توحيد» متحد بودند و بين سنن و عقايد مشترك خويش (همچون «شفاعت‌خواهي از اولياي الهي» و «احترام به قبور پاكان») با اين اصل اساسي، هيچ نوع جدايي و تضاد نمي‌ديدند. به گونه‌اي كه في‌المثل، حاجيان از تربت حمزهعليه‌السلام (سيد شهيدان اُحُد) تسبيح مي‌ساختند و خاقاني شرواني – قصيده سراي بزرگ قرن 6 هجري به زايرين مرقد سلمان (صحابي بزرگ پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله ) در مداين نيز توصيه مي‌كرد كه چنين كنند:

                    گر زاد ره مكه، تحفه‌ست به هر شهري                      تو زاد مـدائن بر تحفـه زپـي شـروان

                    هركس برد از مكـه، سبحه ز گِل حمزه                     پس تو زمدائن بر، سبحه ز گِل سلمان(1)

و از اين سخن نه تنها كسي بر نمي‌آشفت، بلكه بزرگان مكه قصايدش را به آب زر مي‌نوشتند و خليفه نيز وي را به حضور مي‌پذيرفت...

امر، چنين بود تا اين كه در آغاز قرن هشتم هجري فردي موسوم به احمد بن تيميه، روي برخي از سنن و عقايد رايج مسلمين انگشت اعتراض نهاد و گرايش به آنها را مايه‌ي شرك و دوري از توحيد پنداشت. براي نمونه، مدعي شد كه شفاعت اوليا در روز رستاخيز، واقعيت دارد ولي درخواست شفاعت از آنان در اين جهان، شرك است!

ما در طول مباحث آينده به يكايك ادعاهاي ابن‌تيميه از ديدگاه قرآن و سنت قطعي پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله نظر افكنده و صحت وسقم آنها را به منطق وحي، محك خواهيم زد. اما پيش از آن، تأسف خويش را از اين نكته پنهان نمي‌‌كنيم كه طرح اين مباحث «تفرقه‌انگيز» از سوي ابن تيميه، دقيقا در زمان و مكاني صورت گرفت كه امت اسلام يكي از بحراني‌ترين دوران عمر خويش را طي مي‌كرد و زير فشار شديد «صليبيان» و «مغولان» بيش از هر زمان نيازمند «اتحاد» و «همدلي» جهت دفع هجمه‌ي دشمن بود.

بررسي تاريخ زندگي ابن تيميه و اوضاع اسفبار مسلمين در عصر وي، نكته‌هاي بسياري را براي عبرت از تاريخ در بر دارد.....

تأسف خويش را از اين نكته پنهان نمي‌‌كنيم كه طرح اين مباحث «تفرقه‌انگيز» از سوي ابن تيميه، دقيقا در زمان و مكاني صورت گرفت كه امت اسلام يكي از بحراني‌ترين دوران عمر خويش را طي مي‌كرد و زير فشار شديد «صليبيان» و «مغولان» بيش از هر زمان نيازمند «اتحاد» و «همدلي» جهت دفع هجمه‌ي دشمن بود

جهان اسلام در آن تاريخ، نياز به بزرگ‌مردي داشت كه مصمم و قاطع به پا خيزد و با تكيه بر «مشتركات» مسلمين (خدا، رسول، قرآن و قبله‌ي واحد) همگان را به جهاد با خصم «مشترك» فراخواند و از آنان صفي واحد برضد صليب و صهيون و صنم بسازد. ولي آنچه كه از ابن‌تيميه سرزد، درست عكس اين مقصود بود.

احمد بن تيميه در سال 661 ه ق. 5 سال پس از سقوط خلافت بغداد در «حران» از توابع شام ديده به جهان گشود و تحصيلات اوليه را تا 17 سالگي در آن سرزمين به پايان برد. حمله‌ي مغولان به اطراف شام ترس عجيبي در دل‌ها افكنده بود و اين امر سبب شد كه عبدالحليم، پدر احمد، همراه خانواده و جمعي از بستگان، حران را به سوي دمشق ترك گويد و در آنجا اقامت كند. تا سال 698، چيزي از احمد شنيده نشد، ولي از آغاز قرن هشتم به تدريج افكار شاذ وي ظهور و بروز يافت. خصوصا موقعي كه ساكنين «حماة» از وي خواستند آيه‌ي «الرحمن علي العرش استوي» را تفسير كند. در تفسير اين آيه دچار لغزش شد و براي خداوند جايگاهي در فراز آسمانها كه بر عرش و سريري تكيه زده است، تعيين كرد! (2)

بسياري از مسلمانان (به ويژه شيعيان) خدا را پيراسته از جسم و جسمانيت دانسته و برتر از آن مي‌شمارند كه در مكان خاصي محدود و محاط شود. زيرا آياتي چون «ليس كمثله شئ» و «لم‌يكن له كفوا احد» با مفهوم روشن خود آنان را از تشبيه خداوند به صفات مخلوقات باز داشته است. اما ابن تيميه از آيه‌ي مزبور تفسيري ارائه داد كه مخالف آيات فوق و مستلزم شباهت خداوند به انسانهاست.

انتشار پاسخ ابن تيميه در دمشق و اطراف آن غوغايي به راه افكند و علما از جلال الدين حنفي (قاضي وقت) محاكمه‌ي وي را خواستار شدند. قاضي او را احضار كرد ولي وي از حضور در محكمه سرباز زد.

ابن تيميه پيوسته افكار عمومي را با نظر دادن بر خلاف آراي مشهور و رايج مسلمين، متشنج مي‌كرد تا اين كه در سال 705 در دادگاه محكوم و به مصر تبعيد شد. وي در سال 707 از زندان آزاد شد ولي تا سال 712 به شام برگشت و در آنجا به نشر افكار و نظريات خود پرداخت، تا اينكه مجددا در سال 721 محكوم به زندان شد و در 728 در زندان در گذشت.(3)

ذكر بيانيه‌هايي كه عالمان بزرگ شام و مصر درباره‌ي ابن تيميه صادر كرده‌اند، در اين مختصر نمي‌گنجد، لذا به گزيده‌اي از آنها اكتفا مي‌كنيم تا نقش او در تشويش افكار عمومي آن زمان و پاشيدن بذر نفاق روشن شود.

شك نيست كه ابن تيميه، در كنار نقاط ضعف فراوان خود، نقاط مثبتي نيز داشته است و «بد مطلق نباشد در جهان». منتها هواداران وي تنها به نقاط مثبت او چشم دوخته و با چشم‌پوشي از خطاهاي او به ستايش مطلق وي پرداخته‌اند ولي آزاد انديشان كه «حقيقت» را بيشتر از «افلاطون» دوست دارند به هردو جنبه نظر افكنده و نقادانه با وي برخود كرده‌اند

ابن بطوطه جهان‌گرد معروف در سفرنامه‌‌ي خود معروف به «رحله ابن بطوطه» مي‌نويسد: «من در دمشق فقيه بزرگ حنابله تقي‌الدين بن تيميه را ديدم، او در فنون گوناگون سخن مي‌گفت ولي در عقل او چيزي بود (4)، آن‌گاه مي‌افزايد:

او در يكي از جمعه‌ها در مسجدي مشغول وعظ و ارشاد بود و من نيز شركت كردم از جمله گفتار او اين بود:

خداوند (از عرش) به آسمان نخست فرود مي‌آيد مانند فرود آمدن من از منبر، اين سخن را به گفت و يك پله از منبر پايين آمد. در اين هنگام فقيهي مالكي به نام «ابن‌الزهرا» به مقابله برخاست و سخن او را رد كرد. مردم به طرفداري از ابن تيميه برخاستند و فقيه معترض را با مشت و كفش زدند.»(5)

اين نمونه‌اي از عقايد اوست كه شاهد عيني كاملا بي‌طرف با گوش خود شنيده و ديده است هرگاه مردي با اين پايه از درايت و آگاهي از عقايد و معارف به تحليل بپردازد بايد از پي‌آمدهاي آن به خدا پناه برد.

شك نيست كه ابن تيميه، در كنار نقاط ضعف فراوان خود، نقاط مثبتي نيز داشته است و «بد مطلق نباشد در جهان». منتها هواداران وي تنها به نقاط مثبت او چشم دوخته و با چشم‌پوشي از خطاهاي او به ستايش مطلق وي پرداخته‌اند ولي آزاد انديشان كه «حقيقت» را بيشتر از «افلاطون» دوست دارند به هردو جنبه نظر افكنده و نقادانه با وي برخود كرده‌اند. شخصيتهاي زير كه هريك در عصر خود از استوانه‌هاي علمي شام و مصر به شمار مي‌رفته‌اند ديدگاه‌هاي ابن تيميه را با آموزه‌‌هاي انبيا و اولياي الهي مغاير شمرده و در نقد و رد وي كتاب نوشته‌اند:

1. شيخ صفي‌الدين هندي ارموي (644-715 ه ق)

2. شيخ شهاب‌الدين بن جهبل كلابي حلبي (م 733)

3. قاضي‌القضاة كمال الدين زملكاني (667-733)

4. شمس‌الدين محمد بن احمد ذهبي (م748)

5. صدر‌الدين مرحّل (متوفي 750)

6. علي بن عبدالكافي سُبكي (م756)

7. محمدبن شاكر كتبي (م 764)

8. ابومحمد عبدالله بن اسعد يافعي (698-768)

9. ابوبكر حصني دمشقي (م829)

10. شهاب‌الدين احمد بن حجر عسقلاني (م852)

11. جمال‌الدين يوسف بن تغري اتابكي (812-874)

12. شهاب‌الدين بن حجر هيتمي (م973)

13. ملا علي قاري حنفي (م1016)

14. ابوالأيس احمد بن محمد مكناسي معروف به ابوالقاضي (960-1025)

15. يوسف بن اسماعيل بن يوسف نبهاني (1265-1350)

16. شيخ محمد كوثري مصري (م1371)

17. شيخ سلامه قضاعي عزامي (م 1379)

18. شيخ محمد ابوزهره (1316-1396) (6)

انتقادات مستمر دانشمندان وقت موجب انزواي ابن تيميه شد و مرامش به تدريج در طاق نسيان قرار گرفت. چندان‌كه ديگر كسي از افكار وي دم نمي‌زد،‌ گويي در جهان چنين كسي نبوده و چنين افكاري را عرضه نكرده است. دانشمندان مذكور، به حق، به وظيفه‌ي خويش در مقابله با انحرافات وي عمل كرده و به سخن رسول‌خدا تجسم بخشيدند

برخي از اين شخصيت‌ها كتابهاي مستقلي در نقد آراي ابن تيميه نوشته‌اند. همچون تقي‌الدين سبكي كه در نقد ابن تييميه دو كتاب به نامهاي «شفاء السقام في زيارة خير الانام» و «الدرة المضية في الرد علي ابن تيميه» دارد.

براي آن كه خواننده‌ي گرامي از داوري دانشمندان بززگ اهل سنت نسبت به افكار ابن تيميه مطلع شود، نمونه‌وار به برخي از سخنان آنان اشاره مي‌كنيم:

شمس‌الدين ذهبي، دانشمند مشهور اهل سنت در علم حديث و رجال و درايه سرآمد عصر خويش بود و هم‌چون ابن تيميه آيين حنبلي داشت. وي در نامه‌ي بلند و پند آميزش به ابن تيميه چنين مي‌نويسد:

آيا وقت آن نرسيده است كه از جهالت دست‌برداري و توبه كني؟ بدان كه تو به دهه‌ي هفتاد عمر خود گام نهاده‌اي و مرگ نزديك شده است. به خدا قسم فكر نمي‌كنم تو به ياد مرگ باشي. بلكه كساني را هم كه به ياد مرگ هستند، تحقير مي‌كني! فكر نمي‌كنم سخن مرا بپذيري و به پند من گوش دهي. بلكه بر آني كه در برابر نامه‌ي كوتاه من دراز گويي كني تا من رشته‌ي سخن را قطع كنم. تو پيوسته در فكر تفوق بر من هستي تا من سكوت اختيار كنم.

تو كه با من – كه مي‌‌داني دوستت هستم- اين چنين مي‌كني، پس با دشمنانت چه خواهي كرد؟ به خدا قسم در ميان دشمنان تو، افراد صالح و خردمند و دانشور فراوانند. چنان كه در بين دوستانت نيز افراد گنهكار و دروغگو و نادان و بيعار زياد به چشم مي‌خورد. بدان كه من خوشحالم كه در ظاهر از من بدگويي كني ولي در باطن از نصيحتم پند گير. رحمت خدا بر آن كس كه عيبم را به رسم هديه به من بازگو كند....(7)

سُبكي، محقق هم‌عصر ابن تيميه، معتقد است «ابن تيميه- در پوشش پيروي از كتاب و سنت و دعوت مردم به حق و هدايتشان به سوي بهشت- در عقايد اسلامي بدعت گذاشت و اركان اسلام را در هم‌ شكست. او با اتفاق مسلمانان به مخالفت برخاست و سخني گفت كه لازمه‌ي آن جسماني بودن خدا و مركب بودن ذات اوست تا آنجا كه به ازلي بودن عالم ملتزم شد و با اين سخنان حتي از 73 فرقه نيز بيرون رفت!» (8)

ابن شاكر كتبي در شرح حال ابن تيميه از رساله‌اي ياد مي‌كند كه وي درباره‌ي فضايل معاويه و عدم جواز لعن يزيد نوشته است. (9) ابن حجر هيتمي دانشمند اهل سنت كه همگان به فضل وي اعتقاد دارند، ابن‌تيميه را فردي مي‌داند كه: «خدا او را خوار و گمراه و كور و كر كرده است و پيشوايان اهل سنت بر فساد افكار و اقوال او تصريح دارند. هركس مي‌خواهد از عقايد وي آگاه شود به كتابهاي ابوالحسن سُبكي و فرزندش تاج‌الدين و امام اهل سنت عز بن جماعة و غير آنان رجوع كند. سخنان ابن تيميه فاقد ارزش بوده و او فردي بدعت‌گذار، گمراه و گمراه‌گر و غير معتدل است. خداوند، به عدلش با او رفتار كرده و ما را از شر عقيده و راه و رسم وي حفظ كند» (10)

انتقادات مستمر دانشمندان وقت موجب انزواي ابن تيميه شد و مرامش به تدريج در طاق نسيان قرار گرفت. چندان‌كه ديگر كسي از افكار وي دم نمي‌زد،‌ گويي در جهان چنين كسي نبوده و چنين افكاري را عرضه نكرده است. دانشمندان مذكور، به حق، به وظيفه‌ي خويش در مقابله با انحرافات وي عمل كرده و به سخن رسول‌خدا تجسم بخشيدند، آنجا كه مي‌فرمايد:

«اذا ظهرت البدع في امتي فعلي العالم أن يظهر علمه فمن لم‌يفعل فعليه لعنة الله» (11)

«آنگاه كه بدعت‌ها در جامعه آشكار مي‌شود لازم است دانشمندان با روشنگري‌هاي عالمانه‌ي خويش با آنها به مبارزه برخيزند، پس هركس چنين نكند لعنت خدا بر او باد»

بر اثر مبارزات ياد شده، از مكتب ابن تيميه جز در كتابهاي شاگرد وي،‌ ابن قيم جوزي (691-751) نامي باقي نماند. حتي خود ابن قيم نيز در كتاب «الروح» به چالش با استاد خود برخاسته است.

اكنون بايد ديد چگونه اين مكتب بار ديگر در قرن 12 هجري از زاويه‌ي انزوا و گم‌نامي به در آمد و برخي مجددا به نشر و ترويج آن پرداختند؟


1) ديوان خاقاني، مقدمه‌ي محمد عباسي، اميركبير تهران 1336 ص 323                           

2) رساله‌ي حمويه، ص 492 ضمن مجموعه‌ي «الرسائل الكبري». جالب اين است كه ابن تيميه با آيه‌ي «يا هامان ابن لي صرحا لعلي ابلغ اسباب السموات فأطلع الي اله موسي» استدلال مي‌كند  و ملاك حقيقت را،‌ تصور منحط و مادي فرعون از اين كه خداي موسي در آسمانهاست، مي‌گيرد.

3) البداية و النهاية ابن كثير دمشقي 14/52

4) متن عبارت عربي ابن بطوطه «وكان في عقله شئ» براي حفظ امانت به ترجمه‌‌ي تحت‌اللفظي بسنده كرديم.

5) رحلة ابن بطوطه: 95-96 طبع دار صادر 1384

6) براي آگاهي از نظريات اشخاص فوق به كتاب «بحوث في الملل و النحل» ج4 صص 37-50  مراجعه كنيد

7) تكملة السيف الصقيل صص 109-192

8) الدرة المضية في الرد علي ابن تيميه، سُبكي، ص 5

9)  فوات الوفيات، كتبي: 1/77

10)  الفتاوي الحديثة: 86 تطهير الفؤاد: چاپ مصر،‌ نگارش شيخ محمد بخيت.

11) الكافي: 1/54، باب البدع و الرأي، حديث 1

 

منبع: وهابيت مباني فكري و كارنامه‌ي عملي، استاد آيت‌الله سبحاني صص 17-30

نوشته شده توسط علی و محسن عزیزی در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386
لينك مطلب

وهابيت مباني فکري و کارنامه‌ي عملي

بقيع

 

نو‌انديشي ديني که امروز بر سر زبانها افتاده و خوراک پاره‌اي از مطبوعات شده است، پديدة جديد و تازه‌اي نيست. در تاريخ، سابقه‌ي ديرينه‌اي دارد و تاريخ عقايد و فرهنگ اسلامي بر قدمت آن گواهي مي‌دهد.

پس از درگذشت پيامبرگرامي(ص) و اصطکاک فرهنگ اسلامي با انديشه‌هاي وارداتي رومي و ايراني و هندي، پديدة نوانديشي در دين، در مجامع علمي قد برافراشت و گروهي تحت عنوان اصلاح‌گران ديني و مبارزه با بدعت‌ها و پيرايه‌ها مکتب‌هايي را پي‌ريزي کردند که متأسفانه نه تنها به بدعت ستيزي نيانجاميد بلکه منشأ يک رشته بدعت‌هاي تازه بر پيکر دين گرديد. برخي که از دور شاهد جريانها هستند آنان را مصلح و نوانديش مي‌شمرند در حالي که آنان به حق مصداق اين آيه‌ي مبارکه مي‌باشند: «و اذا قيل لهم لاتفسدوا في‌الارض قالوا انما نحن مصلحون»(1) «آنگاه که به آنان گفته مي‌شود: از فساد بپرهيزيد مي‌گويند ما اصلاحگران هستيم.»

متني که فرا روي خويش داريد به تحليل مکتب وهابيت پرداخته و حقايق علمي را در لباس بس ساده بيان نموده است. اميد آن که اين نوشته، مشعل فروزاني فرا راه جوانان اسلام باشد و آنان را از سقوط در دامهاي گسترده‌ي مروجان اين کتب باز دارد.

اخيرا نوانديشي ديني در قالب «مبارزه با شرک و بدعت» ظهور کرده و از اين عنوان بس زيبا، که قلب هر موحدي براي آن مي‌تپد. در ترويج برداشت‌هاي شخصي خود بهره گرفته مي‌شود. پايه‌گذار اصلي اين نوع طرز تفکر در قرن هشتم مي‌زيست و پس از خاموشي موج انديشه‌هاي او بار ديگر در قرن دوازدهم فردي احياگر انديشه‌هاي مرده و متروک او گشت و در قرن چهاردهم اسلامي اين مکتب به عنوان کالاي سياسي از نقطه‌‌اي به نقطه‌ي ديگر صادر مي‌گرديد.

براي اين که خواننده گرامي با پايه‌گذار و احياگر انديشه‌ها و نتيجة شرک ستيز آنان آگاه شود کمي در اين باره سخن مي‌گوييم.

احمد تيميه حراني دمشقي در سال 662 ه. ق. در منطقه‌اي به نام «حران» ديده به جهان گشود و در سال 726 ه.ق. در زندان دمشق ديده از جهان فروبست. از سال 698 به بعد به نشر افکار خود پرداخت و چيزي نگذشت که آراي وي به وسيله‌ي دانشمندان و محققان معاصر خود مورد انتقاد قرارگرفت. مناظرات علما با وي سبب شد که انديشه‌هايش در انزوا قرارگرفته نتواند حرکت چشمگيري را پديد آورد و افکار وي جز در لابلاي کتابها او و نوشته‌هاي شاگردش ابن قيم الجوزيه (691-751) در جايي به چشم نخورد. اما با مرور چهار قرن بار ديگر محيط اسلامي با افکار او روبرو گرديد زيرا محمد بن عبدالوهاب نجدي (1115-1206) به تجديد حيات اين مکتب پرداخت و به اشاعة آن همت گمارد. و با پشتيباني خاندان آل سعود به اشاعه آن پرداخت ولي در عين حال فقط محيط نجد با انديشه‌هاي او آشنا شد و به نقاط ديگر سرايت نکرد.

اخيرا نوانديشي ديني در قالب «مبارزه با شرک و بدعت» ظهور کرده و از اين عنوان بس زيبا، که قلب هر موحدي براي آن مي‌تپد. در ترويج برداشت‌هاي شخصي خود بهره گرفته مي‌شود. پايه‌گذار اصلي اين نوع طرز تفکر در قرن هشتم مي‌زيست و پس از خاموشي موج انديشه‌هاي او بار ديگر در قرن دوازدهم فردي احياگر انديشه‌هاي مرده و متروک او گشت و در قرن چهاردهم اسلامي اين مکتب به عنوان کالاي سياسي از نقطه‌‌اي به نقطه‌ي ديگر صادر مي‌گرديد.

پس از سقوط دولت عثماني و روي کار آمدن آل سعود و سيطره بر مراکز مهمي مانند مکه و مدينه بار ديگر اين مکتب  روبه گسترش نهاد. با پيدايش نفت و افزايش توان مالي دولت جديد نويسندگان غير متعهد خريداري شدند و در اشاعة مکتب نقش بسزايي ايفا کردند.

در مقابل موج وهابي‌گري، دانشمندان سني و شيعه در عراق و شام و مصر به وظيفة خطير خود قيام نموده و به نقد اين مکتب پرداختند و شما در آينده با اسامي برخي از شخصيت‌هاي برجسته هردو گروه آشنا خواهيد شد.

ما در اين مقدمه به ارزيابي اجمالي اين مکتب مي‌پردازيم و به حکم اين که واقعيت هر درختي را بايد از کيفيت ميوه‌ي او شناخت شما از ثمرات ناگوار و تلخ اين کتب مي‌توانيد به واقعيت آن پي‌ببريد.

ويژگي‌هاي اين مکتب را مي‌توان در سه مسأله خلاصه کرد.

 

1. دعوت به تجسيم:

از افتخارات اسلام تنزيه حق‌ تعالي از هرنوع جسم و جسمانيات بوده و شعار مسلمانان «ليس کمثله شئ» است. فلاسفه و متکلمان اسلامي ساليان درازي به نقد مجسِّمه پرداخته‌اند و در نتيجه آنان را به حظيره‌ي اسلام راه ندادند. آنان پيوسته به نقد تورات فعلي (نه تورات واقعي که قرآن آن را هدايت و نور مي‌خواند) (2) پرداخته که خدا را جسم و جسماني مي‌داند و احيانا از مقام والاي خود به زمين فرود آمده و وارد خيمه‌ي يعقوب مي‌گردد و با او کشتي مي‌گيرد.(3)

اما متأسفانه توحيد مورد نظر ابن تيميه، توحيد جسماني بود که سرانجام خدا را بر عرش نشانده و احيانا از آن نيز پايين‌تر مي‌آورد و در حد تعبير خود ابن تيميه «بسان واعظي که از پلة منبري به پلة ديگر آن منتقل مي‌شود» او نيز از نقطه‌اي به نقطة ديگر فرو مي‌آيد. (4)

 

2. کاستن از مقامات انبيا و اولياي الهي:

پيامبر و اولياي الهي گرامي‌ترين و عزيز‌ترين مخلوق روي زمين مي‌باشند. قرآن و روايات بر مقامات معنوي آنان گواهي مي‌دهد و اين که مرده و زندة آنان يکسان بوده و همچنين ارتباط آنان هم‌چنان با امت اسلامي خود برقرار مي‌باشد.

در مکتب ابن تيميه، پيامبر و اولياي پاک الهي به صورت يک انسان عادي در‌مي‌آيد که پس از مرگ رابطة آنان با امت خود گسسته شده و کمترين سودي به حال امت ندارند.

 

3. تکفير مسلمين

پيامبر گرامي صلي‌الله‌عليه‌و‌آله‌  با تلاش‌هاي بي‌وقفه‌ي خود، پيوند اخوت در ميان مناديان توحيد پديد آورد و همگان را در مقابل کفر جهاني بسيج کرد. مسلمانان در پرتو کلمه توحيد و توحيد کلمه توانستند در برابر ضربات سهمگين صليبيان و قساوتهاي ثنويان (مغول) ثابت و استوار بمانند.تا آنجا که دشمن را به کيش خود وارد سازند و از دشمن خونخوار مروجي براي آيين خود تربيت کنند.

ولي متأسفانه اين وحدت کلمه به وسيلة پايه‌